چرا دلگیری؟!!!
اشکهایم چه کنم وای که امشب سیر است
چهره ی ماه فروزان ز غم من پیر است
تو چه پرسی ز من ای فصل جدا از شادی؟!
که بگو زاده ی اسفند چرا دلگیر است؟!....
چه کنم خود به دل خویش و منش می تازد
دل من هم به قفسهای تنش زنجیر است
خسته، یک روز خراب از بد دوران می گفت
که به زیر تلی از خاک مصیبت گیر است
شکوه از روی تو و سردی و سرما می کرد
آنچنان یخ زده روحش که فرارم دیر است
حیف و صد حیف فسوس از دل سنگش افسوس
که دلم مهر به او داد و جوابش تیر است
از: الهام
